عاشقانه
|
يك نفر با آن سه تار كهنه اش
روزهايم را دوباره رنگ زد شعرهاي بي صدايم را كه ديد پا به پاشان شعر شد ، آهنگ زد پيچك خشك دلم را آب داد با نسيم دفترم همراه شد تا كوير راه من را ديد ، زود تك درختي در ميان راه شد ديد تا من خسته و غمديده ام ياسمنهاي دلم را ناز كرد شب كه شد آرام توي گوش من گفت بايد تا سحر پرواز كرد توي چشمم با سه تار كهنه اش شعر باران را به آرامي نوشت ديدم او را روي ديوار دلم با نگاهش يادگاري مي نوشت | |
تابوت کوچکي است
که روياي بزرگ شدن را از درخت مي گيرد
من چون درخت اسير در خاک
انديشه ام را خواهم کشت
در ذهن کوچه اي که کودکانش پاک در خاک بزرگ خواهند شد
شايد
آغاز يک درخت باشد
روزي که گلدانها محکوم به مرگ ميشوند.....![]()
دستهايم برايت شعر مينويسند
اما تو هرگز نخواهي خواند
آش عشق در چشمانم غوطه ميزند
ولي تو هرگز نخواهي فهميد
و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت
و باز تو درك نخواهي كرد......![]()
![]()
![]()
حتي اگر دوستت نداشته باشم
غريبانه به تو عادت کردم
اگر لحظه اي نباشي ديوانه وار
به دنبال تکه اي از وجود خودم مي گردم
شايد چه خودخواهم من که مي پندارم
تو سهم من از اين زمين و آدمهايي
اما چه سود که دستانم پر از خاليست
و تنها با رشته هاي اشک تو را از خدا خواسته ام.....![]()
![]()
همه هستي من ايه تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين ايه ترا آه کشيدم آه
من در اين ايه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است که از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
که من آن را با ادرک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي که به اندازه يک تنهاييست
دل من
که به اندازه يک عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازه يک پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي کارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب مي چسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را باد با خود برد
کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که ز مهماني يک اينه بر ميگردد
و بدينسانست
که کسي مي ميرد
و کسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد
من
پري کوچک غمگيني را